4شنبه 2اسفند 96
سلام به همه دوستان. این روزهای ما کمی تکراری است . از بحث برف و یخ بندان که بیرون که بیایم خوردیم به تعطیلات آلودگی هوا و سه روز بچه ها تعطیل شدن.دردسر اداره و چه کنم چه کنم بنده که بچه ها رو کجا بزارم شده بود دغدغه روزهای آلوده. یه روز خانه عمه جان و باقی منزل باباجان. بعد تعطیلات آلودگی ما چون از قبل هماهنگی کرده بودیم که بخاطر برخی از امور و کمک به مامان حاجی بریم شمال با هماهنگی با خانم دربندسری عزیز و معاونت آموزشی مدرسه رهسپار شمال شدیم و تا 22 بهمن آن جا به سر بردیم.
ابتدا قرار بود که شب قبل رفتن به مسافرت جشن تولد آویسا خانم با خانواده همسرجان برگزار شود اما به دلایل امنیتی مریض نشدن بابا جون کنسل شد و موکول به هفته بعد گردید. با این وجود بخاطر شرایط جوی صبح جمعه دیرتر حرکت کردیم . از امامزاده هاشم مه غلیظی جاده رو گرفته بود و تا پلور ادامه داشت و تقریبا تا ما صبحانه میل نماییم هوا عالی شد و بسیار دل انگیز. سفر یه روز و نصفی ما به شمال خوب بود. و البته بیشتر هوا ابری بود و با تمام ذوقی که برا دریا داشتن بچه ها نتونستن به ساحل برن.
شب جمعه هفته بعد خانه دایی جان محمد دعوت بودیم و ناهار جمعه بنده مهمان داشتم. با حال بدی که داشتم نمی خواستم برم خونه دایی جان ولی با اصرار بچه ها رفتم. شبی بود در کنار برادرهای عزیزم که گاهی حس می کنم چقدر خوب است آدم برادر داشته باشه. هر چند اینروزها تنهایی عجیبی اذیتم می کنه و نداشتن خواهر برایم بیشتر نماد پیدا کرده ولی با اوضاع و احوالاتم میسازم. میدونم بسیار عصبی شدم ولی همیشه از خدا می خوام که آرومم کنه. بگذریم نمی خوام تو خاطرات تون از ناراحتی هام بگم ولی این روزها فشاری رو منه که گاهی کنترل همه چیزم رو از دست میدم، غمی ست که همیشه تجربه ش می کنم و همین بی رمق ترم کرده .بگذریم
ناهار جمعه مهمانی تولد آویسا خانم در منزل ما برگزار شد. با همه سختی که برای مهمانی ناهار وجود داره ولی تقریبا کارم رو به موقع انجام دادم.
و مهمانی برگزار شد. به گرمی مهمونی قبلی نبود ولی در کل خوب بود. عصر مهمان ها رفتن و من دوباره باید برای عصرانه کلاس شنبه آویسا غذا آماده می کردم به کمک بابا رضا کار رو جلو بردم و با تمام خستگی سمبوسه و سالاد و شات کالباس آماده کردم. وسایل و مداد رنگی آویسا خانوم رو هم موقع خوابوندن علی برچسب زدم و از بابا رضا خواستم حتما برای فردای دخترک کاردستی درست کنه که بی کاردستی نمونه و خودم از خواب ساعت10:30 غش کردم.صبح وقتی بیدار شدم دیدم بابایی با وسایل بازیافتی یه ساعت درست کرده و بنده خدا از بس خوابش میومد اعداد 9و 6 رو برعکس چسبونده و کلی سر این موضوع خندیدم. آویسا خانم این روزها مشغول درس و کلاس مشاعره و شناست و الحمدلله تو همه شون خوب پیش میره.
دخترم همه تلاش های من و پدرت اینست که بهترین شرایط رو برات فراهم کنیم و بهترین ها رو برات رقم بزنیم.


کاردستی بابایی![]()

آویسا و ساره جون




4شنبه 2اسفند 96 

